تبلیغات
هم قدم با عشق - جشن سومین سال رهایی جناب آقای پژمان اصلحی و سرکار خانم مینا کیوانداریان
درباره وبلاگ

با سلام
این وبلاگ مربوط می شه به یکی از شعب کنگره 60 در شهر اصفهان که روی درمان اعتیاد به انواع مواد مخدر (تریاک، کراک، شیشه و ....) کار می کنه و درمان قطعی را برای مصرف کنندگان به ارمغان میاره.
جلسات ما روزهای دوشنبه راس ساعت 4 بعدازظهر در شعبه سلمان فارسی کنگره 60 واقع در خیابان جی، کوچه اسلامی برگزار می شه.
ما همسفران مسافرانی هستیم که سفر خودشون را از ظلمت اعتیاد به طرف روشنایی و سلامتی آغاز کردند. اگر شما هم مصرف کننده مواد مخدر دارید می تونید به این حلقه متصل بشید.
منتظر دیدار شما هستیم.
لژیون هم قدم با عشق
مدیر وبلاگ : neda a
مطالب اخیر
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
هم قدم با عشق
پنجشنبه26 مردادماه؛ جلسه چهاردهم از دوره‌ سی و یکم کارگاه‌های آموزشی عمومی مسافران و همسفران کنگره 60 شعبه سلمان فارسی به استادی "کمک راهنما مسافر مهدی زارع" و نگهبانی " مسافر علی " و دبیری "مسافر رحمان " با دستور جلسه «سیستم ایکس»و جشن «سومین سال رهایی کمک راهنما مسافر پژمان اصلحی»رأس ساعت 17 آغاز به کار نمود.


منبع: http://salmanfarsi.congress60.org

بزرگ‌ترین آرزویم این بود که یک صبح وقتی بیدار می‌شوم معتاد نباشم. منتظر معجزه‌ای بودم، معجزه‌ای از آسمان.


خلاصه سخنان استاد:

دستور جلسه هفتگی یکی از کلیدی‌ترین و شروعی نو و تازه در دنیای اعتیاد بوده است.به دوستان پیشنهاد می‌کنم فایل صوتی صحبت‌های دیروز آقای مهندس را گوش دهند، چون ایشان در مورد این دستور جلسه بسیار دقیق و تخصصی صحبت نموده‌اند.

سیستم یک مجموعه‌ای از نیروها است که به جهت اهداف از پیش تعیین‌شده کار می‌کنند. مجموعه سیستم‌ها تشکیل یک ساختار را می‌دهد مثلاً ساختار ساختمانی که دارای سیستم‌های اسکلت‌بندی، حرارتی و آب‌رسانی و... هستند. ساختارهای جسم انسان شامل سیستم‌های گوارشی، قلب و عروق، عصبی و ... هستند.

ما دو نوع سیستم در طبیعت داریم؛ یک نوع سیستم هوشمند و نوع دیگر سیستم غیرهوشمند؛

سیستم‌های مکانیکی و بی‌جان سیستم‌های غیرهوشمند هستند که اگر با مشکل روبرو شوند، آن‌ها را باید تعویض کنند ولی سیستم‌های هوشمند که عمده‌ترین آن‌ها سیستم جسم انسان است، اگر در درونشان مشکلی پیش بیاید، خود را ترمیم می‌کنند و درونشان را احیا می‌کنند و این‌یکی از معجزات جسم انسان است.

سیستم‌های جسم انسان شناخته‌شده هستند و کارایی و کاربرد آن‌ها کاملاً مشخص است به همین جهت راهکار برای عملکرد هرکدام مشخص است و اگر اختلال و یا بیماری در آن‌ها به وجود بیاید، برای دارو و درمان بیماری تخصص وجود دارد. در اصل دارو را پزشک می‌دهد ولی درمان را خود سیستم انجام می‌دهد...

چرا میگویند سیستم ایکس چون ناشناخته است؟

برای مثال؛ برای درمان بیماری‌های سایکوسوماتیک (روان‌پریشی) داروهایی داده می‌شود که نه‌تنها درمانی را ایجاد نمی‌کنند بلکه اختلالات دیگری را نیز به وجود می‌آورند چون نمی‌دانند آن بیماری از کجا ریشه گرفته است.

ولی تعریفی را که کنگره 60 از سیستم ایکس ارائه داد؛ گفته‌شده: مجموعه‌ای از نوروترانسمیترها یا ناقل‌های عصبی و غدد درون‌ریز و جایگاه آن را مشخص کرده‌اند: فضای بین سیناپسی و موادی که تولید می‌کنند را نیز معرفی کرده‌اند: انکفالین‌ها، سروتونین‌ها، اندروفین‌هاو... داروی درمان را هم از نوع مشابه تولیدی خود سیستم مشخص کرده‌اند: بهترین و کامل‌ترین و با راندمان‌ترین دارو، اپیوم تینکچر برای درمان اعتیاد که علاوه بر درمان اعتیاد بسیاری از بیماری‌های دیگر را نیز درمان می‌کند.

بیماری شایع امروز MS که راهکار درمان آن پروتکل DST است.

سیستم ایکس یک ریشه در تمام سیستم‌های بدن انسان دارد. چون سلسله اعصاب زیر نظر این سیستم است، اگر اعصاب به تعادل برسد کارایی اعضای بدن نیز درست می‌شود. من نیز بیماری‌های بسیاری داشتم که در کنار درمان اعتیادم خیلی از بیماری‌های من درمان شد.

و اما در مورد دستور جلسه دوم

باعث افتخار بنده است که در این جایگاه قرار بگیرم. درراه که می‌آمدم به این فکر می‌کردم که چه بگویم و یاد روز اولی افتادم که خودم به کنگره آمدم.

من در قالب یک مثال خدمت دوستان عرض می‌کنم؛

یک کودکی را در نظر بگیرید که از دری وارد می‌شود، ریش‌سفید و بزرگی در کف دست او یک شکلات و یک سکه‌ طلا می‌گذارد و می‌گوید: یکی را بردار و انتخاب کن. کدام را برمی‌دارد؟ قطعاً شکلات را... چرا؟ چون نگرش و دیدگاهش این است که شکلات بهتر است ولی اگر کودک بزرگ‌تر شود و دوباره این عمل تکرار شود این بار سکه را برمی‌دارد چون تکامل بیشتری پیداکرده، نگرش او تغییر کرده و آگاهی او بالاتر رفته است.

همه ما زمانی که وارد کنگره شدیم تنها آرزوی ما درمان اعتیاد بود.

ولی برای من که الآن در اینجا قرار گرفتم؛ درمان اعتیاد همان شکلات است و در حال حاضر تمام آرزو و دعایم این است که خدایا: توفیق خدمت کردن را از من نگیر؛ و خدمت کردن همان سکه است.

بزرگی می‌گفت: از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می‌روم آخر؟ ننمایی وطنم.

خیلی‌ها وارد کنگره می‌شوند و در همان جلسه اول و دوم می‌روند و خیلی‌ها وسط سفر می‌روند و خیلی‌ها نیز درمان می‌شوند و بعد می‌روند خیلی‌ها هم بعد از درمان می‌مانند و خدمت می‌کنند.

خیلی‌ها هم کمک راهنما می‌شوند و هدفشان هم به رهایی رساندن دردمندان است و 4 سال خدمت می‌کنند و بعد می‌روند.ولی یک سری بعد از 4 سال هم نمی‌روند؛ از در بیرونشان می‌کنی از پنجره می‌آیند،

چون آرامش و تکاملشان اینجاست، وسعت دیدشان تکامل پیداکرده است، زندگی را در اینجا پیدا کردند؛ و من نیز زندگی‌ام را در کنگره پیدا کردم. افرادی که در کنگره با پای سر می‌آیند و با پای دل می‌ماند:

یکی از این اشخاصی پژمان است که پیامی که برای او نوشتم، واقعاً در مورد پژمان مصداق دارد. تو از جایی آغاز نمودی که نمی‌دانستی و با شروع و ادامه چون من و ما راه را گم کردی و بازیافتی، اکنون فرمان است که ادامه بدهی

اگر می‌خواهد در صلح و دوستی و در زندگی برقرار باشد باید ادامه دهد.

در آخر کلام، تعریفی است از عشق؛عشق رفتن و رفتن است و رسیدنپرداختن و گذشتن است اگر به بفهم آید.نا نبخشی بخشیده نمی‌شوی،یک روزی برای پژمان آرزو می‌کردم کمک راهنما شود و حال برای او آرزو می‌کنم در کمک راهنمایی موفق شود و شاگردان خوبی را پرورش دهد.

حالا وقت پرداختن اوست و یک‌وقتی هم وقت گذشتن او خواهد رسید و انشا الله اگر توفیق داشته باشم آن روز هستم و باافتخار به او تبریک خواهم گفت، همان‌طور که امروز باافتخار سومین سال رهایی‌اش را به او تبریک عرض می‌کنم.

تبریک به خانواده‌اش و هم‌سفرش سرکار خانم مینا که ایشان هم در کنار پژمان یک بال پرواز قدرتمند و ارزشمند بودند.به راهنمای خوبشان سرکار خانم نجمه خدا قوت و تبریک عرض می‌کنم،به دو همسفر نوا و ترانه تبریک می‌گویم؛ زمانی که پژمان در حال درمان بود نگرانی را در چشمان نوا می‌دیدم ولی حال این نگرانی دیگر وجود ندارد، به همه دوستانی که در کنار پژمان در جهت تحقق اهداف و خواسته‌های کنگره تلاش می‌کنند تبریک عرض می‌کنم.

 اعلام سفر کمک راهنما مسافر پژمان :

آنتی ایکس مصرفی: شیشه و متادون 21 ماه به راهنمای استاد عزیزم آقای مهدی زارع به روش DST همراه با داروی OT سفر کردم ، رهایی 3 سال و 6 ماه و 20 روز و در ادامه 10 ماه و 26 روزبه راهنمای استاد عزیزم آقای علی رحیمی به روش DST داروی درمان نیکوتین خوراکی سفر سیگار داشتم، رهایی حدود یک ماه.

آرزوی  کمک راهنما مسافر پژمان :انشاالله آوای کنگره در سراسر گیتی طنین اندازشود

آرزوی کمک راهنما همسفر خانم مینا :

راه‌اندازی شعبه نائین ،تا کسانی که توانایی مالی برای رفت‌وآمد ندارند،بتوانند از این بستر استفاده کنند.

خلاصه سخنان مسافر پژمان

جاده را همیشه دوست داشته‌ام، به‌ویژه وقتی مقصدم امن‌ترین جای دنیاست؛ امروز بیش از 5 سال است که حداقل هفته‌ای دو بار مسیر این جاده را طی می‌کنم، سال اول نفس‌زنان و عرق‌ریزان، سال دوم سالم و شادمان و دو سال اخیر باور کنید پرواز می‌کنم.

مبدأم عشق است و مقصد عشق.

دلم می‌خواهد این احوال را برای پاره‌های تنم در لژیون تشریح کنم، ای‌کاش می‌توانستم عصاره‌ی جانم را قطره‌قطره به کامشان بچکانم تا بدانند از چه روی این‌گونه بی‌تابم برای رهایی‌شان. چگونه وصف کنم این احوال را؟ چگونه شرح دهم این حال خوش را، وقتی خودم هنوز باور نمی‌کنم از درون آن موجود غمگین و عصبانی؛ سرخورده و ترسیده، مأیوس و منزوی؛ آدمی سر برآورد که منم، منی که به عشق تو هفته‌ای دو بار پرواز می‌کنم، آری پرواز می‌کنم!

تو را می‌گویم؛ آری تویی که یک‌شنبه و سه‌شنبه‌هایم را زیبا کرده‌ای؛ تو که به من جسارت داده‌ای تا مقلد اوباشم؛ او که دستانم را گرفت، او که از خاک بلندم کرد، راه رفتن را به من آموخت و پریدن رانشانم داد؛

مهدی است و هدایت می‌کند و زارع است و عشق می‌کارد؛ کاش می‌توانستم برایت شرح دهم که چقدر حالم خوب است و این حال خوب را به یاری او از میان چنگال خون‌آلود کدام اهریمن باز پس گرفتم؛ باورش سخت است اما آن پژمان پژمرده در جدال با اهریمن پیروز شد.

پس تو هم به‌درستی کاری که می‌کنی، راهی که می‌روی شک نکن؛ دستانت را به من بده، برخیز و با من بیا. می‌دانم؛ خوب می‌دانم که چقدر سخت است؛

معنی ثانیه‌های کش‌دار را می‌دانم و نبض صدادار شقیقه را می‌فهمم، بی‌قراری را می‌شناسم و درد استخوان را چشیده‌ام. امانگاهم کن! نمردم زنده شدم. سه روز و سی روز کجا، تمام‌روزهای خدا کجا! پوست انداختیم همگی، اما رویین‌تن شدیم.

بیش از پنج سال از آن روزی که خسته و مأیوس از آن در قهوه‌ای‌رنگ عبور کرده پای در وادی سفر گذاشتم، می‌گذرد.

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان؛ آن روزها تمام هدفم وقت‌کشی بود! وقتی شنیدم پروسه‌ی درمان یازده ماه طول می‌کشد برای لحظاتی جان گرفتم.

هم‌سفرم که آن روزها حالش خراب‌تر از من بود، ساده و غمگین همه‌چیز را باور کرده بود؛ بعد از مدت‌ها می‌دیدم که به شوق و شعف حرف می‌زند؛ امیدی که در صدایش موج می‌زد، حالم را بدتر می‌کرد.

از خودم بیزار بودم، وقتی نشئه بود مصمم می‌شود و وقت خمار فراموش‌کار!

امروز جشن سومین سال رهایی من است.

نمی‌گویم انگار دیروز بود، برعکس، انگار هزار سال گذشته از آن روزها؛ روزهای دویدن‌های بی‌ثمر و خستگی‌های بی‌حد و شب‌های کلافگی و التهاب، گفتنش آسان نیست، نوای ده‌ساله‌ام را 3 سال است که می‌بینم، خانمی شده که از کودکی‌اش جز تصاویری درهم و مبهم چیز زیادی به خاطر ندارم؛ مرداب نبود، گردابی بود خانه‌ای که برایشان ساخته بودم؛

نه‌تنها من، بلکه همه را در خود فرومی‌برد، هر کس که به من نزدیک بود!

روزهای خاکستری بی خورشید نمی‌گذاشت ببینم که در چند قدمی من کودکی رشد می‌کند و زنی می‌گرید.

سردی آیس، روح خانه‌ام را منجمد کرده بود.

در آن یخبندان، صدای خنده‌ی دخترکم همان‌قدر آزاردهنده بود که صدای گریه‌اش. سکوت می‌خواستم و تنهایی.

عاشقانه دوستشان داشتم اما تحمل خودم را هم نداشتم؛ از همه گریزان بودم، دلم می‌خواست همه دور شوند و مرا به حال خود رها کنند. همه‌ی ترسم از خماری بود و همه‌ی امیدم از آن بسته‌های سفید.

معیارهایم با معیارهای دنیای کنون سنخیت نداشت؛ در آن روزهای کبود، خیلی چیزها بربادرفته بود؛ خنده خاطره بود و گریه همراه، خشم دم دست و مهربانی بعید!

چیزهایی که ناراحتم می‌کرد عجیب بود! دعوت به مهمانی مصیبتی بود که آغازش خشم من بود و پایانش اشک هم‌سفرم!

مسافرت کابوسی بود، ملغمه‌ای از این دو!

انگار خاصیت اعتیاد این است که همه‌چیز را دگرگون کند به‌گونه‌ای که با هر جمعی ناسازگاری، جز جمع مصرف‌کنندگان.

تنها معیار برای هم‌نشینی، همان است و بس!

و در این رهگذر، با چه کسانی که دم خور نشدم! با آدم‌هایی که تنها وجه مشترکمان اعتیاد بوده است و بس!

می‌دانستم که باید کاری کنم اما توان اندیشیدن نداشتم، بزرگ‌ترین آرزویم این بود که یک صبح وقتی بیدار می‌شوم معتاد نباشم.

منتظر معجزه‌ای بودم، معجزه‌ای از آسمان.

امروز می‌دانم که معجزه، عبور از همان در قهوه‌ای‌رنگ بود، نشستن بر صندلی، میان آنان که هم درد بودند و شنیدن حرف‌های او که دردآشنا بود؛ همه از رنج‌هایشان می‌گفتند و او از حال خوش رهایی و مسیری که باید پیمود.

ابتدا تصورم این بود که شرایط من با آنان که رهاشده بودند متفاوت است؛ با خود می‌گفتم نفسشان از جای گرم می‌آید، من بااین‌همه مشکل کوچک و بزرگ چگونه می‌توانم سفر کنم؟

زمان گذشت، گریز می‌زدم اما گریزی نیست، به چشم خود می‌دیدم که شدنی است، اما بهانه و وسوسه، گریز و شرمساری...

همه باهم مرا یک گام به جلو، دو گام به عقب برمی‌گرداند.

در یک‌لحظه مصمم شدم، با خود گفتم انتخاب کن؛ یابمان و سه روز کمی خماری بکش و باقی عمر کیفور یا برو و ساعتی نشئه باش و تمام عمر حقیر... یا سوی نور رهسپار و یا با عمق تاریکی درآمیز.

مسیر خیلی راحت‌تر از آن بود که تصور می‌کردم، منتظر آن خماری‌ای بودم که قبلاً تجربه کرده بودم، با تعجب دیدم که از آن خبری نیست.

از لحظه‌ای که واقعاً مسافر شدم دلم می‌خواست تلخی شوکران را مزه مزه کنم و تا ته بچشم، دوست داشتم عشق‌بازی کنم با آن درد تا لذت زایش را با تمام وجود احساس کنم.کلیدهایی در اختیارم گذاشته‌شده بود که مفتاح هر دری بود. وقتی وسوسه گریز امانم را می‌برید به سراغ سیدی‌هایم می‌رفتم؛ مهم نبود که کدام را انتخاب کنم، کافی بود که صدایش را بشنوم، پیرمراد است و صدایش جادو می‌کند! انگار تنها مخاطبش منم!

اندر رنج‌هایم را می‌شناسد که گویی در تمام‌مسیر همراهم بوده.

هر جمله‌اش رهگشاست؛ مهندس است، مهندس و پنداری هندسه آدمی را با تمام قواعدش می‌داند، کلمه به کلمه می‌گوید و گام‌به‌گام راه می‌بردت.

تیغ جراحی را به دست خودت داده و می‌گوید: ببر! ببر این غده چرکین را.

مرهم را به دستت داده و کافی است از آن بهره ببری؛ همه ابزار آرامش را بی‌مزد و منت برایت فراهم کرده و حال این تویی که تصمیم می‌گیری و انتخاب می‌کنی که از این سفره‌ی گسترده چه چیز و چه مقدار برداری؟

من آن هنگام نیروی سفر کردن را یافتم که به‌قدر توان از خوان منورش برداشتم.

اندکی دیر اما دریافتم که برای سبک‌بال سفر کردن، باید دست در دست راهنما و پا به‌پای مسیری که تعیین‌شده حرکت کنم؛ وادی به وادی آموزش بگیریم و از آن مهم‌تر، آموزه‌ها را به‌کارگیرم.

همه افسوسم به خاطر روزهایی است که به‌قدر کفایت از این سفره برداشت نکردم.

به ترس خودساخته‌ام غلبه نکردم تا اهریمنی که استحاله‌ام کرده بود را مغلوب کنم.

اینجا همه‌چیز مهیاست برای بهتر شدن و بهبود بخشیدن زندگی؛ کافی است که خودت را باور کنی دستت را دراز کنی و بسم‌الله را بگویی تا معجزه درونت را با چشمان خود نظاره کنی.

اینک من یک مسافرم...

با دو بال موسیقایی نوا و ترانه...

و آواز مرغ مینا که جان می‌دهد به من و بال‌هایم...

شانه‌هایم برای دستان پدر و مادر جا دارد که با اتکا به آن، آسوده‌تر راه بروند.

برادرم اینک برادری دارد و آن چهار عزیز، خواهرانم و همسرانشان.

چشم‌ها و دستانشان هم مهر را دارد اما بی‌اضطراب؛ راهنمایم همان عشق را به من می‌دهد بااقتدار.

و بالاتر از تصور، امروز سیگار نمی‌کشم!

به همت دوست و راهنمای خوبم، آقای علی رحیمی که با سعه‌صدر راهنمایم کرد.

تشکر ویژه دارم از مهربانو، نجمه ذوق که به‌حق ستاره‌ای بودند برای روشن کردن آن ایام...

و قدردان محبت همه آن‌ها هستم و حق‌شناس الطاف عزیزانی چون ایجنت محترم شعبه، تمامی راهنمایان گرامی، سرورانم در گروه مرزبانی، نشریات، رفیقان جانم در بخش اوتی و تک‌تک نازنینان کنگره 60، سفر اولی‌های مؤمن به راه و سفر دومی‌های خدمت‌گزار.

جانم هدیه‌ای ناقابل برای نثار کردنش به آن بزرگ‌مرد و آقای کنگره، خانم آنی، آقای امین، خانم شانی، خانم کماندار، آقای حکیمی و همه اعضای این جمعیت پرشکوه.

شکرگزار آجر به آجر این بنا هستم و امیدوار به شدن آنچه خواستنی است. والسلام.

 

کمک راهنما همسفر نجمه:

خدا را شکر می‌کنم که به واسطه‌ این دو عزیز به من لیاقت حضور در این مکان و جایگاه داده شد.تبریک عرض می‌کنم به خانم مینا عزیز، آقای پژمان، آقای مهدی زارع و نوا و ترانه عزیز و به همه دوستان به خاطر چنین جشن باشکوهی.خدا را شکر که کنگره به تک‌تک ما کمک می‌کند که با تلاش به این جایگاه‌ها برسیم. رسیدن به این جایگاه‌ها به سبب شکرانه کنگره 60 و استادان ما است. خانم مینا عزیز با تلاش و کوشش توانست به وظیفه خود که خدمت‌گزاری در کنگره 60 است، برسند.

مسلماً همسفران هم باید در مورد سیستم ایکس خود یک تفکری انجام دهند، چه‌بسا که اگر بدتر از مسافران نباشیم بهتر هم نیستیم.به خدمت‌گزاران کنگره تبریک عرض می‌کنم و تشکر می‌کنم از همه‌ی شما عزیزان.

کمک راهنما همسفر مینا

اگر بخواهم از قبل ورود به کنگره صحبت کنم، زمان زیادی می‌برد و به خاطر نبود وقت تشکر می‌کنم از همه عزیزانی که باعث شدند، ما در این جایگاه قرار بگیریم و طعم شیرین رهایی را بچشیم،

تشکر می‌کنم از حضرت عشق جناب مهندس دژاکام، خانم آنی، آقای امین دژاکام؛ استاد جهان‌بینی، قطعاً نگاه من مینا را نسبت به اطرافم تغییر دادند.

گاهی اوقات در لژیون هم‌سفران سفر اول سؤال می‌کنند که چرا اشخاصی که در جایگاه قرار می‌گیرند، خدا را شکر می‌کنند که با کنگره آشنا شدند و با یک مصرف‌کننده ازدواج کردند و من در جواب میگویم: به این مرحله خواهیم رسید وقتی به سفر دوم می‌رسیم و می‌بینیم اعتیاد به‌طور کامل از زندگی ما رفته و چه چیزهایی را به دست آورده‌ایم نگاهمان به اطراف تغییر می‌کند.

از آقای زارع که بسیار برای ما زحمت کشیدند تشکر می‌کنم.

از خانم نجمه راهنمای عزیزم که راه و رسم سفر کردن را به من آموختند تا بتوانم یک همسفر باشم و در کنار مسافرم قرار بگیریم نه در مقابل او، تشکر می‌کنم.

از آقای رحیمی کمک راهنمای ویلیام مسافرم تشکر می‌کنم.

من وقتی با پژمان آشنا شدم او یک مصرف‌کننده سیگار بود و من این مسئله را پذیرفته بودم و فکر اینکه ایشان روزی سیگار مصرف نکند را نمی‌کردم.

خدا را شکر می‌کنم.

از نوا و ترانه عزیزم تشکر می‌کنم. نوا در سفر اول خیلی اذیت شد و سفر دوم هم بسیار صبورانه نبودن‌های ما را تحمل می‌کند،

 از راهنمایان گروه خانواده تشکر می‌کنم در کنارشان بسیار آموزش می‌بینم، از بچه‌های لژیون تشکر می‌کنم که ادامه آموزش من در لژیون است. از خانواده همسرم که همیشه در کنار ما بودند تشکر می‌کنم.

از اسیستنت محترم خانم داودی و تمام عزیزانی که عاشقانه در کنگره خدمت می‌کنند، سپاسگزارم.

نگارش همسفر: خانم فاطمه ولی خانی

ویرایش: مسافرآقای فرزاد ابطحی

منبع: http://salmanfarsi.congress60.org





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396 12:56 ق.ظ
I wanted to thank you for this wonderful read!! I certainly loved every bit of it.
I've got you saved as a favorite to look at new things you post…
شنبه 18 شهریور 1396 03:42 ق.ظ
Wow! In the end I got a blog from where I be able to actually obtain helpful information concerning my study and knowledge.
یکشنبه 12 شهریور 1396 06:30 ق.ظ
Wow! In the end I got a blog from where I can really
obtain useful information concerning my study and knowledge.
سه شنبه 7 شهریور 1396 03:36 ب.ظ
Hey There. I found your blog using msn. This is a very well written article.
I'll make sure to bookmark it and return to read more of
your useful info. Thanks for the post. I will certainly return.
دوشنبه 6 شهریور 1396 11:33 ق.ظ
When I initially commented I seem to have clicked the -Notify me
when new comments are added- checkbox and now every time a comment is added I recieve four emails with the same comment.
There has to be a way you can remove me from that service?
Many thanks!
شنبه 4 شهریور 1396 12:04 ب.ظ
I'm gone to convey my little brother, that he should also pay a quick visit this weblog on regular basis to get updated from most recent news.
پنجشنبه 2 شهریور 1396 09:10 ق.ظ
Hi there, I log on to your new stuff regularly.

Your story-telling style is awesome, keep it up!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر